بانوی سراچه
تو خونه ی بابا که بودم ، سحرهای ماه رمضون ، با شروع شدن دعای سحر مامان م صدا مون میزدن و با خواب آلودگی تمام پا میشدم واسه خوردن غذای مورد علاقه ام.
اولین سال تجربه ی ماه رمضون دو نفره خیلی قشنگ بود.بعضی شبا 1 دقیقه مونده به اذان بلند میشدیم ! اندازه ی یه لیوان آب و یه دونه رنگینک(خرما+گردو)
نوشته شده در چهارشنبه 89/5/27ساعت
4:32 صبح توسط دها نظرات ( ) |
Design By : Pichak |
Archive
Links
Specific
Design
دها
چند صباحی ست که بانوی این خانه نقلی هستم.هم اینک دانشجوی مرز و بومم نیز ام.و امیدم بر این است که بنده هم باشم.
چند صباحی ست که بانوی این خانه نقلی هستم.هم اینک دانشجوی مرز و بومم نیز ام.و امیدم بر این است که بنده هم باشم.
Menu
Others